سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
54
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
ظاهر كنيم عزّت وى را از آنچ مىترسد از فضيحت نهان داريم و هنر آشكارا كنيم امّا آن وعده معتقد و دوستدار راست امّا آنك سخت دل گونهء باشد كار خير را پيشهء داند و قرارگاه دل او غفلت شكل بود دلهاء شما بترتيبها باز رفته است كه بزرگ داشت با ترتيب و پيشه گرفتن جمع نشود ذكر غفلت و سنگدلى مىكنيم همه جمع را رقّت مىبرود و بىمزه شوند عند ذكر الصّالحين 192 تنزل الرّحمة عند ذكر الطّالحين تنزل البليّة . چون غفلت گوگرد گندهء يكى را بازكاوى گند آن بمشام هركس رسيد و در آن گندگى درماندند لاجرم مزه نماند . دو حالت مىبينم شما را يكى چون 193 اسپكبازى ببازى مشغول شود دين در وى هيچ راه نيابد شادى چنين باشد كه در وى هيچ معنى نباشد و ترتيب و مصالح نگاه داشتناش چون نيستان خشك را و نالستان 194 خشك را ماند چيزى مىنمايد و لكن در وى مزه و ميوهء نى ازين طرف شكاف كنند راحتى بدان شاخها راه يابد و تازه شود و اگر از آن طرف پيشتر شوند از آتش دوزخ نالستانشان بسوزد . همه رنج آدمى را از خام طمعى است يعنى پيش از وقت و بيش از قدر طمع داشتن چون پخته نشده باشد و نارسيده باشد طمع خام بود چون وقت نيامده باشد . لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى وَ زِيادَةٌ وَ لا يَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لا ذِلَّةٌ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ « * » من شب متردّد در نحو و تعظيم و فقه 195 بوده بودم 196 گفتم كار مىطلبيد شما چنانك يكى از دكّانى برگذرد گويد جامها به من بنماى تا اختيار كنم يكى هيچ جواب نگويد و ننمايد داند كه وى نخرد اگرچه بسيار لكالك 197 كند يكى ديگر را چند پاره بيش ننمايد داند كه او اهل آن بيش نيست باز ديگرى را همه بنمايد خيره شود و هيچ نخرد همچنانك كسى در زندانى بماند از بند يا از استخوان خشت و ديوار زندان را سوراخ كند تا بگريزد آن بند سختتر شود تو نيز همچنان مىچخى چندانى كردى كه خود را در زندان انداختى هنوز سلامت
--> ( * ) قرآن كريم ، 10 / 26 ، 27